تبلیغات
ஐ ماه نقره ای ஐ - زندگی شبیه رانندگی!!
 
ஐ ماه نقره ای ஐ
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری
درباره وبلاگ


حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!

مدیر وبلاگ : Nasrin
نویسندگان
پنجشنبه 18 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
مقدمه:متنی که در ادامه میخونید در واقع موضوع مورد بحث
این روزهای جامعه است،این روزها هرصفحه اجتماعی رو که
باز میکنم یابه درد دل هرکسی که گوش میدم،همه از بی وفایی ها
از نامردمی ها حرف میزنن،این روزها حتی امار بالای طلاق هم
بیداد میکنه،پس لازمه بدونید که برای نوشتن چنین متنی من فقط
سعی کردم درکمو نسبت به اطرافم بالا ببرم و اصلا براساس تجربیات
عاطفی و احساسی خودم نیستن لذا اگرکاستی داشت ببخشید:)

شاید خیلی هاتون مدتهاست رانندگی می کنید یا مثل من چند ماهی
که یاد گرفتید و یا تابحال بنا به دلایلی هنوز فرصت نکردید یادبگیرید.
فک کنم داستان رانندگی خیلی شبیه داستان زندگی هامون باشه.
روز اول که قصد یادگیری داشتم با ذوق و شوق زیادی پشت فرمون
ماشین اموزشگاه نشستم،هیچی بلد نبودم،مربی جدی هم داشتم و ایشون
بعد ده دقیقه صحبت در مورد ماشین گفت:"استارت بزن و حرکت کن"،
من واقعانگران بودم اگه خراب کنم چی؟اگه تصادف کنم؟اگه به عابر بزنم؟
حرکت کردم،جلسات اول خیلی وقتها که سرعتم بالا میرفت وکنترل ماشین
سخت میشد مربی ترمزمی گرفت یاگاهی ناگهانی جهت فرمون رویکم عوض
میکرد که به ماشین کناری برخوردنکنم،بعد چندجلسه ای کم کم تسلطم بیشتر
شد و ترسم کمتر ومربی کنارم دیگه کمترتوی رانندگی من دخالت می کرد اما
هواسش به من بود،دلگرم بودم به بودنش،جلسات اخردیگه مربی با ارامش کنارم
می نشست انگار اعتماد کرده بود که همه چی رو یادگرفتم وبعد گفت وقتشه که
با ماشین خودت رانندگی کنی،البته من هم به رانندگی خودم اعتماد داشتم.
حالا چرا میگم رانندگی کردن شبیه زندگی؟!
چون روز اول که قرار میشه ازبهشت به زمین بیایم خیلی هیجان داریم و
خدا کنارمون ما رو نصیحت می کنه و میگه تا زمانیکه لازم بدونم کنارت
هستم و پابه پای تو میام و ما وارد دنیا میشیم،تا زمانیکه کودکیم و نیاز به
مراقبت داریم خودش کنارمون هست نشونه بودنش هم مادری که کنترل
همه کارهای بچشو به عهده داره،غذا میده،پوشک میکنه،میخندونش و... .
بزرگتر که میشیم راه و رسم زندگی کردن رو سعی می کنیم یاد بگیریم
اینجا خدا کنارمون وقتهایی که اشتباه می کنیم مثل همون ترمز گرفتن
جلومون رو میگیره یه وقتهایی مثل تغییر دادن جهت فرمون مسیرمون رو
عوض میکنه و خیلی کنترلهای دیگه که یا خودش اعمال میکنه یا از
طریق اطرافیانمون اعمال میشه.
بزرگتر که میشیم دیگه تقریبا کنترل کامل زندگیمون دست خودمونه و خدا
فقط با ارامش کنارمون میاد چون ما دیگه یاد گرفتیم.البته گاهی که بدجور
تندمیریم یا بدجور کند میریم کمکمون میکنه اما انقدر نامحسوس که متوجه
نمیشیم.
زندگی مثل همین ماشین که پشتش میشینی  و راننده ی اصلیش توهستی وخدا
هم شبیه همون مربی مهربون و دلسوزی که نگران سلامت تو توی مسیرت.
جالبه این ماشین میتونه مسافرهایی داشته باشه بعضی ها دائمی هستند مثل
اعضای خونواده که از روز اول همراهت هستند،بعضی ها از وسط راه سوار
میشن ولی تا اخر مسیر با تو میمونن مثل دوستای صمیمی، بعضی ها سوار
میشن و مدت کوتاهی هم مسیرت هستن مثل دوستای معمولی و بعضی ها هم
که این روزها متاسفانه تعدادشون زیاد شده مثل مسافرایی میمونن که اول سوار
میشن،رانندگیت رو نگاه میکنن،امکانات ماشینت رو در نظر میگیرن، حتی به
قیمت ماشین هم توجه میکنن،به کهنه یا نو بودنش،کلی وقتت رومیگیرن،به ظاهر
خوب هستن و تو فک میکنی اینا انقدر خوبن که مثل مسافرهای دیگه موندی
هستن و گاهی صندلی کنارت رو که فقط و فقط مخصوص خدا بود بهشون
میدی و تمام اهنگهایی که دوست داری،تمام مسیرهایی که دوست داری خلاصه
تمام علایقت رو بهشون نشون میدی.
اما اونا تا یه ماشین بهتر با امکانات بهتر میبینن مجبورت میکنن که پیادشون کنی
وکلی بهونه میارن که باید برن ومیرن!! و البته تو ممکنه خیلی تلاش کنی که
جلوشون رو بگیری ولی خب ای کاش خودت زودتر اونا رو پیاده میکردی.
حالا تو میمونی با کلی علامت سوال و کلی احساسات پا در هوا و چون جایگاه
خیلی بالایی به اینجور ادمهایی دادی و بزرگشون کردی در حد خدا!! الان نمیدونی
چطور صندلی کنارت رو پر کنی!!(خدا رو شکر من هنوز اینجور ادمها رو توی
زندگیم نداشتم و دعامی کنم هیچ وقت هم وارد زندگیم نشن اما خیلی ها رو دیدم که
پر شده زندگیشون از این آدمها و بشدت ضربه خوردن)
حالا تویی که اینطور شکست خوردی دو راه داری یا بلافاصله مسافر بعدی رو
سوارکنی و همه اون اختیارات رو به اون بدی والبته شانس بیاری اون هم پیاده نشه
(که متاسفانه بارها و بارها دیدم خیلی ها چنین کاری کردن و ضربه پشت ضربه،و
اشک پشت اشک و در نهایت خودشونم متاسفانه تبدیل شدن به هموون ادما،ادمهایی
که به بهای پر کردن خلا عاطفی و احساسیشون کل دنیای یک نفر رو داغون میکنن
و نمی دونن از زندگی چی میخوان بهشون هم که خرده بگیری میگن همه بدن،من
هم مثل بقیه و...)
یا اینکه به خودت فرصت بدی، بری و ازهمون نقطه ای که خدا رو رها کردی
برگردونیش به زندگیت،چون اون هیچ وقت به تو نه نمیگه.جالبه بدونی اون حتی از
ماشینت پیاده هم نشده فقط یه جای خالی دورتر از تو نشسته،با احترام زیاد ازش
التماس کن که کنارت برگرده و دیگه جاشو به هیچ کس نده چون ادم ها خیلی هم که
خوب باشن خیلی هم که پاک باشن،خدایی کردن بلد نیستن،از این به بعد اگر قرار شد
کسی رو سوار کنی از همون اول با خدا مشورت کن،باور کن عاشقانه ترین انتخاب
رو سر راهت قرارمیده و دلتو نمیشکنه و فقط کافیه تو هم درست و انسانی رفتارکنی.
یادت نره که هرچقدر چاله های خیابونی سرراه تو و مسافرت،زیاد هم باشن با توکل به
خدا می تونید برطرفش کنید،خداوند تنها کسی که می تونی کامل به اون اعتماد کنی،
تنها کسی که ارزش کامل تو رو میدونه،تنها کسی که تا اولین قطره اشکتو ببینه خودش
میاد و اشکاتوپاک میکنه اما گاهی ما انقدر غمگین و درمونده میشیم که توی همون لحظه
نه تنها محبتشونمی بینیم بلکه شاکی میشیم از اینکه چرا جواب دعاهامون رو نمیده و
اشکامون رو نمی بینه اما بعدها وقتی به گذشته نگاه که می کنیم ردپای مهربونش رو
توی تمام سختی ها می بینیم:)

پ.ن:از خاصیتهای غروب تنها بودن توی خونه برای من اینکه خیلی به زندگی فکر
میکنمو این نوشته حاصل همین تنهایی خوشمزه ی غروب شنبه بود،
لازم تاکید کنم این متن فقط شبیه سازی کردم با جامعه امروز و دردهای امروزیش
البته خیلی قوی هم نبود،و دیگه اینکه دعا می کنم انتخابهامون دقیقا همون چیزی باشه
که خداوند بعنوان بهترین انتخاب برای ما مد نظر گرفته :)
و ان شاالله که خوشبخت بشیم هممون:)

نویسنده:خودم(نسرین بانو)
Image result for ‫خدا هست‬‎



نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 مهر 1396 03:19 ب.ظ
مطلب خیلی خوبی بود
شنبه 8 مهر 1396 09:17 ب.ظ
ممنون از سایت خوبتون. من هم توی سایتمون آموزش های زیادی
گداشتم به سایت من هم سر بزنید
پنجشنبه 18 آذر 1395 10:34 ب.ظ
واقعا عالی بود،احسنت...
Nasrin ممنونم از لطف شما
پنجشنبه 18 آذر 1395 10:32 ب.ظ
بانو واقعا عالی بود
Nasrin مرسی عزیزم
پنجشنبه 18 آذر 1395 01:59 ق.ظ
در واقع باید میگفتم چقدر خوب نوشتید ...
پنجشنبه 18 آذر 1395 01:58 ق.ظ
چقدر خوب بود این متن , بینطیر بود , عالی بود , حرف نداشت ,
چند بار خوندمش .
Nasrin ممنونم از محبت شما،خیلی لطف دارید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :