تبلیغات
ஐ ماه نقره ای ஐ
 
ஐ ماه نقره ای ஐ
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری
درباره وبلاگ


حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!

مدیر وبلاگ : Nasrin
نویسندگان
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : Nasrin
یکی از اشعار مورد علاقه ی من از رهی معیری:

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام






نوع مطلب : اشعار نقره فام، 
برچسب ها : رهی معیری،
لینک های مرتبط :
یلدا گذشت و من گذشتم و زمانه گذشت
عمر گذشت و جوانی گذشت واای از خاطراتی که نگذشت!!!
یک نصیحت هیچ وقت برای دردهاتون سالگرد
نگیرید، چون یا شاعرتون می کنه یا دل شکسته تر میشین:)
و اینگونه بود تجربه ی من برای مرور خاطراتی که گذشت!!




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 آذر 1396 :: نویسنده : Nasrin
شاید باورتون نشه ولی دقیقا یکسال گذشت،
باورم نمیشه این سالی که گذشت(یلدای پارسال تا یلدای امسال)
سخت ترین سالی بود که بر من سپری شد.
پارسال همین وقتا فک می کردم خیلی چیزا رو از دست دادم
فک می کردم اوووههه چقدر اینده داره تاریک میشه.
اما انگار اون سختی ها و اون حجم زیاد غصه ای که یهویی روی
قلبم لونه کرد و نفس کشیدن رو برای من سخت کرده بود، باعث
شدن بالغ تر و آگاه ترشم، اون غصه ها نه تنها منو نابود نکرد
بلکه بزرگم کرد. همیشه میگن زندگی برای اینکه بعضی چیزها رو
به آدم یاد بده از سخت ترین روش استفاده می کنه!
در مورد من هم فک کنم همین بود!! یک درس از زندگی که برای
فهمیدن و یاد گرفتن اون بدترین لحظاتو سپری کردم و الان انگار
اون دردها کم شده، انگار بزرگتر شدم، درس هایی که ازش گرفتم
غنی ترین درس ها بود.
اون سختی ها باعث شد تصمیمات بزرگی توی زندگی بگیرم، و مسیر
زندگیمو تغییر بدم:)
به پارسال که فک می کنم هنوزم گاهی بغض راه گلومو می گیره چقدر
یلدای پارسال بد بود و غریبانه بر من گذشت ولی به خودم میگم هی دختر
زندگی پر از فراز و نشیب و پر از سختی و اسونی مطمئنم یک روز بازهم
از ته دل می خندم:) نه اینکه الان اینطور نباشه ها!! جاتون خالی الان هم
خیلی میخندم:) ولی یک روز که وقتش برسه میدونم صدای خنده هام به
اسمون میرسه و حکمت تمام روزهایی که اشک ریختمو غمگین بودم رو
می فهمم و هزاربار خدا رو شکر میکنم بخاطر تمام دعاهایی که کردم و
شنید و مستجاب نشدن
خلاصه اینکه دفتر زندگیمون همینطوری داره سریع ورق میخوره،
مراقب روزهای خوبمون باشیم،
مراقب عزیزترین هامون باشیم(مخصوصا پدر و مادرها)،
مراقب ادم های باارزش دور و برمون باشیم،
اگر خیلی وقته از عزیزی خبری نداریم یلدا یک وقت خوب برای رفتن و
دیدن و شاد شدن دلهاست.
الهی که دل هممون توی یلدای امسال شاد شاد شاد بشه
لبخند به لبهای شما حک بادا
غم های شما همیشه اندک بادا
یلداتون مبارک
Image result for ‫یلدا مبارک‬‎




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 مهر 1396 :: نویسنده : Nasrin
زمان برای هیچکس تا به حال توقف نکرده.
سریع و برق اسا داره میره.
نگاه میکنم باورم نمیشه انقدر زود بزرگ شدم
گاهی حس میکنم انگار همین دیروز بود که عجله ای
از خواب بیدار میشدم و سریع اماده میشدم و بدو بدو
خودمو به مدرسه می رسوندم.
خب گذر زمان خیلی چیزها رو تغییر داده اما بعضی از
علایقم هنوزم مثل قدیما مونده، مثل راه رفتن روی جدول
یا قدم زدن زیر بارون، یا خوردن شلغم توی ورق کاهی، یا
خرید باقاله از دستفروش، یا دویدن روی برگهای پاییزی،
یا ذوق کردن موقع دیدن نی نی،یا حتی خرید یه عروسک
برای کودک درونم یا خوندن اشعار حافظ و ذوق زده شدن
موقع دیدن فالی که خبر از رسیدن همراه زندگیم میده:)
اما تصور کن:
پاییز باشه،هوا سرد باشه،برگ ریزان باشه،نم بارون باشه
و شروع کنی روی جدولها راه بری و با هنسفری هم آهنگ
مورد علاقتو گوش کنی.بعدش یهو کمی جلوتر یه دکه ببینی
و یه پیرمرد مهربون که چایی میفروشه،چایی بخری و دستای
یخ کردتو دور لیوان یکبار مصرف چایی حلقه کنی و اجازه بدی
گرمای چایی، آروم اروم وجودتو گرم کنه:)
امیدوارم اگر دوتایی هستید پاییزتون عاشقانه تر رقم بخوره و
اگر مثل من تنها هستید بقولی هیچکی نیست پاییزمون زیبا
و قشنگ سپری شه و در اینده پاییزی عاشقانه رو تجربه کنیم:)

Image result for ‫عکس نوشته پاییز‬‎





نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 مهر 1396 :: نویسنده : Nasrin
حین نوشتن متن گوش شنوا، به یاد
شعر زیبای سهراب افتادم که میگه:

زندگی جیره ی مختصری است
مثل یک فنجان چای
و کنارش عشق هست
مثل یک حبه ی قند
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد

اشعارشو خیلی دوست دارم،خیلی زیبا هستن
توی دنیای خودم
تصور میکنم چایی داغ و قند پهلو در کنار کسایی
که عاشقشونی، چقدر زندگی رو زیباتر میکنه:)
با خودم میگم:

آی عشق آی عشق چهره آبی ات پیدا نیست؟!
لبخند میزنم و امیدوارم یک روزی رنگ سرخ عشق
توی زندگی من و دوستانم پیدا شه:)
خدایی عشق باشه،
چایی لبریز و لب سوز و قند پهلو باشه
و پاییز هم باشه:)
تصورش هم قشنگه:)

Image result for ‫چایی قند پهلو‬‎





نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 مهر 1396 :: نویسنده : Nasrin
چند وقتی هست که واقعا دلم میخواد
یکی بیاد و شروع کنه برای من حرف بزنه
از خاطراتش، از دوران کودکی هاش، از سختی ها
و رنج ها، از شادی ها و شیطنت هاش.
دلم میخواد یکی بیاد و شروع کنه از ناگفته هاش بگه
از حرفهایی که توی دلش مونده
من هم هی گوش کنم و گوش کنم و گوش کنم،اون
هی حرف بزنه من گوش کنم و چایی دم کنم و پای
همه ی حرفاش بنشینم.
البته ممکنه بگید شما دخترها که خودتون همیشه
حرف میزنید و بجا یه جفت گوش به صد جفت گوش
نیازه برای حرفاتون. گرچه من هم دلم میخواد یه گوش
شنوا باشه برای شنید حرفهام و ناگفته هام ولی دوست دارم
خودم هم یه گوش شنوا باشم برای شنیدن حرفها و ناگفته های...
توی زندگی همه چی خوبه اعتدال داشته باشه حتی زمانهایی
که گوش شنوا لازمه.....
فک کنم خیلی حس خوبی باشه به پای حرفهای کسی بنشینیم
که دوستمون داره و دوستش دارم...
الهی که یه روز تجربه اش کنیم:)


از فاجعه ی چشم تو بس،آه کشیدم
در هر غزلم، زجه سحرگاه کشیدم
رسم الخط لبهای تو را بر تن تبدار
با باده وضو کردم و آنگاه کشیدم
افسوس که گوش شنوا نیست در این شهر
من غربت خو را به رخ چاه کشیدم
از عطر لبان تو شدم غرق تخیل
با یاد تو در صفحه ی شب، ماه کشیدم
تقدیر که آمد بشود سد من و تو
عاصی شدم و تا دل تو راه کشیدم
در بقچه ی بیچارگی ام، هیچ ندیدم
جز چشم تو که، گاه به ناگاه کشیدم...
سروده ی خانم:شهلا نوروزی

Image result for ‫گوش شنوا‬‎




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 مهر 1396 :: نویسنده : Nasrin
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.




نوع مطلب : عاشقانه ها، 
برچسب ها : سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
جمعه 7 مهر 1396 :: نویسنده : Nasrin
هنوز ذهنم درگیره و هنوز عمیق به فکر فرو میرم.
دفتر خاطراتمو آوردم و شروع کردم از اولش خوندم
هیچ وقت فک نمیکردم یه روز داستان زندگی خودمو
بخونم.انگار یه وقتهایی سختی هایی کشیدم
و یه وقت هایی غرق شادی بودم.
هرچی بیشتر میخونم بیشتر حس میکنم خودمو گم کردم،
دختری که اون خاطرات رو نوشته و دختری که میخوندشون
هردوتا من هستم ولی چقدرغریب شدم با خودم.
به بخشی رسیدم که آهنگ رویا رو داخلش نوشته بودم
آهنگ رو از لیست موسیقی های گوشی پیدا کردم انگار مدتها بود
اون رو دیگه گوش نداده بودم.احساساتم قاطی پاتی شده
همه چی درهم.اهنگو پلی میکنم با لیوان چایی دستم میرم
و به پنجره تکیه میدم و نیم ماه امشب رو نگاه میکنم و غرق
در افکارم میشم و صدایی از درونم شروع میکنه به خوندن:

از خواب برگشتم به تنهایی
پل میزنم از تو به زیبایی
چشمامو میبندمو میبینم
دنیارو با چشم تو میبینم
دنیایه من با عشق درگیره
عشقی که تو نباشی میمیره
عشقی که تو دست تو گل داده
عشقی که به دست من افتاده
تو مثل من رویاتو میبافی
با دست من موهاتو میبافی
خورشیدو با چشمات روشن کن
یکبار ماهو قسمت من کن
تو مثل من رویا تو میبافی
با دست من موهاتو میبافی
خورشیدو با چشمات روشن کن
یکبار ماهو قسمت من کن
من پشت این پنجره میشینم
بارونو تو چشم تو میبینم
عیبی نداره چشمتو وا کن
عیبی نداره باز غمگینم
بازی نکن با قلب داغونم
من آخره بازی رو میدونم
حیفه بخوایم از هم جدا باشیم
من خیلی وقته با تو همخونم





نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 مهر 1396 :: نویسنده : Nasrin
گاهی زیادی ذهنم درگیر میشه.
پر از افکار خوب و بد.
بعدش دلم میخواد اعلام کنم طرح ترافیکه
لطفا فقط امید تردد کنه!
اما گاهی مثل امشب که کنترل همه چی
از دستم خارج میشه فقط ناراحتی ها عبور میکنن
جاده ی افکارم پر شده از ماشینهایی که سفیر
اشک و حال بد هستند...
خیلی بدجور دلم گرفته...
انگار هرشب همین لحظات قصد عزاداری داره!
انگار چیزی یا کسی رو توی گذشته گم کردم و
الان عزادار گمشده ام هستم؟!
شاید هم خودمو گم کردم؟!حتی جوابشو هم در
چنین لحظاتی نمی تونم پیدا کنم!!
گاهی چقدر تلخ میگذره،ولی خدا رو شکر که میگذره....!!




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 مهر 1396 :: نویسنده : Nasrin
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دلم من گریه میخواد....

گاهی بعضی از حرفها یا حتی یک واژه از دهن یه غریبه
که میشنوم منو به عمق خاطراتم پرت میکنه.
یادمه دوستی میگفت ادم به مرور زمان همه چی رو فراموش
میکنه،مثلا یادمون نمیاد هفته پیش شام چی خوردیم،ولی میدونیم
شام خوردیم. من هم به حرفاش اعتماد داشتم ولی بعضی اوقات
شرایطی پیش میاد که میفهمم چیزی فراموش نمیشه،و برعکس
گاهی با یه تلنگر تمام اتفاقات و جزییات یادم میاد.درست مثل دیدن
یه فیلم با تمام جزییات.فقط زمان به ما نشون میده چطور همه چی
رو تحمل کنیم و با اتفاقات و شرایط بوجود اومده کنار بیایم.
این آهنگ داریوش با ریتم خاص و اروم گیتارش خیلی به دل میشینه.
صداش هم که دیگه نیازی به تعریف نداره:)
من برم به بقیه آهنگ گوش کنم.
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر روی زانوم بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من حسرت نداره
مثل من غربت و ماتم نداره....







نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 :: نویسنده : Nasrin
خب همه چی تغییر کرده...
این مدت خیلی تلاش کردم که خودمو بیشتر بشناسم.
تلاش کردم با خودم مهربون تر باشم.
خودمو بیشتر دوست داشته باشم.
تصمیمات بزرگی گرفتم،و تلاش کردم به اهدافم برسم
شاید بعضی هاشون محقق نشد ولی خب بعضی ها هم به نتیجه رسیدند
یکی از این تصمیمات انگاری برای زندگی من بزرگ محسوب میشه
انقدر بزرگ که بخاطرش باید سختی هایی رو تحمل کنم ولی میدونم
اگر همچنان به تلاشم ادامه بدم می تونه بهترین تحول رو توی زندگیم ایجاد کنه.
خب برای خودم خیلی جالب بود که طی یکسال خودشناسی که شروع کردم
متوجه شدم چقدر زیاد خونواده و دوستانمو دوست دارم و چقدر زیاد با بودنهاشون
به من ارامش خاطر میدن.
هرچی بیشتر خودم رو می شناسم، بهتر میتونم توی شرایط سخت تصمیم بگیرم
دیگه بر حسب اما و اگر و کاش نیست، قطعیت بیشتر شده.یه اخلاقها و رفتارهایی
رو  کشف کردم در خودم که دوستشون دارم و بعضی افکارم رو هم کاملا تغییر دادم.
انسانها برای من باارزش تر شدن،پول بی ارزش تر.نه اینکه قبلا پول و موقعیت مالی
برای من مهم بوده ها،نه. ولی همون ارزش اندکی هم که داشت رو، داره از دست
میده.
زندگی رو با سادگی هاش بیشتر می پسندم و لوکس بودنها و شیک بودنها انگار
بی اهمیت شدن،بیشتر از قبل به افکار و شخصیتها توجه می کنم و خوب یاد گرفتم
کسی رو براساس ظاهرش قضاوت نکنم.
گاهی حتی دلم میخواد بلند به همه بگم تو رو خدا بس کنید و کسی رو از روی ظاهر،
تیپ و موقعیتهای مالیش قضاوت نکنید.
آدمهایی رو دیدم که مال کم ولی شخصیت والایی داشتند و ادمهایی رو دیدم که
ثروتمند بودن ولی از درون پوچ و تهی.
در نگاهم به زندگی، ساده بودنها بیشتر جذاب شدن تا شیک و مدرن بودن.
گاهی فک می کنم کاش بهترین استایل جهانی رو ساده بودن اعلام می کردند،
هرچقدر ساده تر، شیک تر(البته من کاری به پوشش ندارم چون اصولا خوب پوشیدن
به معنای باکلاسی و اینطور چیزها نیست، با کلاس بودن رو توی رفتارو افکار ادمها
جست و جو می کنم وگرنه هممون بلدیم خوب و شیک بپوشیم فقط بعضی ها موقعیت
مالیشون اجازه میده خیلی شیک تر بپوشن و بعضی ها نه و این اصلا مهم نیست
که چی بپوشی، مارک باشه،خیلی گرون باشه وغیره).
ادمهای ساده، ادمهای احمقی نیستند بلعکس اونها انقدر باهوش هستند که ریا و
دروغ و تظاهرها رو می فهمن اما به هیچ قیمتی حاضر نیستند خودشون رو بخاطر
جاه طلبی ها عوض کنند.
اگر بهشون دروغ بگید در مقابل با لبخند حقیقت رو به شما میگن،آدم های ساده همونایی
هستند که با هوش و ذکاوت بالاشون تلاش میکنن خود حقیقیشون باشن.نه تظاهر میکنن
نه ماسک به چهره میزنن.
اونها واقعیترین انسانهایی هستند که میشه دید و شایسته ی احترام هستند.
گاهی هممون باید یک جای زندگیمون دکمه ی استاپ رو بزنیم و روی افکار و
رفتارمون عمیق فکر کنیم و از خودمون بپرسیم که چی میخوایم و بخاطر چه چیزی
این همه نقاب به چهره هامون میزنیم؟!!!بپرسیم آیا واقعا چیزی هست که انقدر ارزش
داشته باشه که بخاطر اون کلاه سر خودمون بذاریم و ماسک بزنیم و تلاش کنیم از
خودمون دورشیم؟!!!!!
گاهی باید قبل از رسیدن به نقطه ای که هیچی دیگه خوشحالمون نکنه،به ایستیم.
حرکت ممنوع بزنیم.
فک کنیم ما همون اشرف مخلوقاتیم؟!همونیکه خداوند به خاطر خلقشون
به خودش احسنت میگه؟! آیا هم شان با اشرف مخلوقات بودن رفتار میکنیم یا ...؟!
خلاصه اینکه خودتون رو بشناسید تا دیر نشده
 




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 تیر 1396 :: نویسنده : Nasrin
نمیدونم تاحالا براتون پیش اومده یا نه!
اما بارها و بارها برای من این موضوع اتفاق افتاده که وقتی
در حال صحبت کردن با دوستی هستم و یجورایی نصحیت یا
راهنمایی میکنم،همون لحظه متوجه میشم که انگار این راهنمایی
یا نصحیت برای خودم خیلی کارسازتره.
حالا یک تجربه چیه؟و چه ربطی به راهنمایی و نصحیت داره؟
خب موضوع از این قرار بود که با یکی از دوستانم در حال بحث
و گفتگو بودم که این نصحیت دوستانه رو به ایشون گفتم:
هیچوقت نگو فلانی رو صد در صد میشناسم چون همیشه ادم هایی
پیدا میشن که ثابت میکنن با چندسال شناخت هم بازم میفهمی اصلا
نشناختیشون و به خودت نهیب میزنی وااا این دیگه کی بود!!
و هیچوقت بر اساس چند برخورد اولت نگو این ادم،اصلا ادم خوبی نیست
چون گاهی توی شرایط و لحظات متفاوت تازه میفهمی چقدر ادم خوبیه،
خلاصه اینکه همیشه پیش خودت فرض کن اون شخص رو نهایتا 60 درصد 
شناختی و 40 درصد رو بذار به حساب اشتباه کردن و اشتباه فهمیدن.
شاید اینطوری وقتی ادما عوض شدن و تونستی برخی جنبه های اصلی 
وجودشون رو بشناسی دیگه بخودت نگی ادم شناس بدی هستم،چون مشکل
از فهم تو نیست مشکل از رنگارنگی ادمها توی عصر نوین هستش





نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 تیر 1396 :: نویسنده : Nasrin
پدرم
پیامبری بود خانگی
معجزه اش محدود به این می شد
که هر روز
به عصایی کهنه
راه جوب را
باز کند
با پرنده ها حرف بزند
برایشان دانه بریزد.
او یک معجزه ی دیگری هم داشت
دست هایش هر روز
از گونه های مادرم
سیب می گرفت
در آتش تب میسوخت اما
برای نوه ها نتیجه ها
طوری قصه می خواند که انگار
زندگی گلستان است
آری پدرم هنوز هم پیامبری است خانگی
کتابی نداشت و ندارد
اما
مادرم اولین کسی بود
که به او ایمان آورد
تا دید کسالت دارد،
قبله ی حواسش را سمت تخت او تغییر داد
زنی که سال هاست
با شنیدن سرفه ای ناگهان
نمازش می شکند.
نویسنده: رسول ادهمی




نوع مطلب : عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 تیر 1396 :: نویسنده : Nasrin
نمی دونم مرسوم که توی وبلاگ از حال ناخوش هم حرف زد یا نه!
ولی امروز با اینکه جمعه نبود با اینکه خیلی روز عادی بود
ولی جز روزهایی بود که طی دوسال گذشته بعنوان روزهای
غم انگیز من به حساب اومد که البته دوتا از غم انگیزترین روزها
برای من سی اذر ماه و ده اسفند ماه سال گذشته بود.
روزهایی که اصلا نمیدونم چطور تحملشون کردم ولی نفس
گیر و سخت گذشتند.
گاهی انگار زندگی با اتفاقات پیش بینی نشده اش تصمیم میگیره
انتقام تمام شادی هایی رو که سپری کردی و یادت رفته بگی خدا
روشکر،ازت بگیره.
خلاصه اینکه امروز با اینکه یه روز عادی تابستونی بود
ولی  سرد و زمستونی داره میگذره
خدایا میشه بگی کی این فصل سرد توی زندگی من به پایان
می رسه؟!به بهار دل انگیزت نیازمندم!
Related image



نوع مطلب : لحظات ناب بودن با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 تیر 1396 :: نویسنده : Nasrin
سلام
بعد مدتها فاصله گرفتن از وبلاگ و بطور کلی فضای مجازی
امروز تصمیم گرفتم بازم برگردم و بازهم از افکارم و مطالبی
که بنظرم خوب هستند بنویسیم.
بطور کلی از اینکه مطالبی که خوشایند خودم هستند رو بتونم
به دیگران منتقل کنم با این نگرش که شاید از این مطالب لذت ببرن،
سرمست میشم.
خوشحالم که برگشتم.
امیدوارم بازهم من رو همراهی کنید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : Nasrin
کسی مسافر این آخرین قطار نشد
کسی که راه بیندازمش سوار نشد

چقدر گل که به گلدان خالی ام نشکفت
چقدر بی تو زمستان شد و بهار نشد

من و تو پای درختان چقدر ننشستیم!
چه قلب ها که نکندیم و یادگار نشد

چه روزها که بدون تو سال ها شد و رفت
چه لحظه ها که نماندیم و ماندگار نشد

همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هر بار
کنار آمدم و آمدم کنار ... نشد!

قرار شد که بیایی قرارِ من باشی
دوباره زیرِ قرارت زدی؟! قرار نشد!





نوع مطلب : اشعار نقره فام، 
برچسب ها : مهدی فرجی،
لینک های مرتبط :
جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : Nasrin
باران زد و باد آمد و شال و كلاهم رفت
آب دهانم خشك شد برق نگاهم رفت

حتی خودت هم مثل من باور نمی كردی
روزی به این آسانی از دست تو خواهم رفت

حیف تمام روزهای با تو سر كردن
كه هرچه فرصت بود پای اشتباهم رفت

شوق تماشا ،عشق تو، آواز،عمر من
از چشم ،از دل، از گلو ،از دست با هم رفت

این روزها لالم كه هرچه واژه سهم ام بود
همراه با تابوت شعر بی گناهم رفت

خیلی سرت را درد ... میدانم ،چه باید كرد؟
بگذار ساكم را ببندم بعد خواهم رفت





نوع مطلب : اشعار نقره فام، 
برچسب ها : مهدی جرفی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 بهمن 1395 :: نویسنده : Nasrin
من آنقدر معمولی هستم که هیچکس شیفته ی حرف زدنم نشود،
قلب هیچکس با دیدنم نلرزد
کسی برای چشم هایم نمیرد،
و شعری در وصف پیچ و خم گیسوانم سروده نشود...
من آنقدر معمولی هستم که
هیچ کس با خندیدنم ته دلش ضعف نرود،
هیچ کس از نبودنم غصه اش نگیرد و
جای خالیم توی ذوق نزند...
من یک آدم معمولی هستم،
حتی از معمولی هم معمولی تر،
ولی من دوست داشتن را بلدم،
اینکه با تمام وجودم یک نفر را دوست داشته باشم بلدم،
اینکه برای بودنش و ماندنش از جان و دل مایه بگذارم هم بلدم...
من زیادی معمولی هستم،
ولی همینِ منِ معمولی میداند باید
پای خواسته اش بایستد...
برای پیچ و خمی موهای کسی که دلش را لرزانده شاعری کند
و دلش از خنده یک نفر ضعف برود...
همینِ منِ از معمولی معمولی تر
تمام قد پای دوست داشتن ماندن را ولی خوب بلد است...

نویسنده:فاطمه جوادی.







نوع مطلب : عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
خب توی زندگی هرکسی بالا و پایین هایی پیش میاد که گاهی
حالشو بد میکنه،مثل الان زندگی خودم،بخاطر همین این مدت برای
من سر زدن به وبلاگ خیلی سخت شده،ولی بخاطر وقایع اخیر
خودمو مجبور کردم یک متن تقریبا کوتاه بنویسم:

کاملا درست گفته اند: هرکسی را بهر کاری ساخته اند....
آتشنشان شدن و آتشنشان بودن کار هرکسی نیست و نخواهد بود،حداقل کار
انسانهای عادی نیست، مردانگی میخواهد،غیرت میخواهد،شجاعت میخواهد
بزرگ بودن و قلبی مهربان داشتن میخواهد از همه مهمتر گذشت،ایثار و جوانمردی
می خواهد، ولی شاید بگویید این ها را خیلی ها دارند اما جواب این است
این ویژگی های باید به مقدار خیلی زیاد در ذات انسان حضور داشته باشد.
می پرسید چرا؟؟!!جوابش ساده است: باید بتوانی هر روز صبح درست در لحظه ی
 خداحافظی از خانواده ات(همانهایی که بشدت دوستشان داری و حاضری بخاطرشان
هر کاری انجام دهی) به گونه ای وداع کنی که انگار این آخرین باری است که به
چهره های دوست داشتنیشان لبخند میزنی، باید بتوانی با خودت صاف و صادق باشی و
قلمت را برداری و وصیت نامه ات را در اوج جوانی بنویسی و امضا کنی برای لحظه
مبادایی که ممکن است چند ثانیه بعد فرا برسد، باید بلد باشی به مرگ لبخند بزنی و با
آغوش باز پذیرای آن باشی بقول معروف باید جان بر کف باشی، باید آنقدربخشنده باشی
که بین سوال جان خودم یا جان و زندگی آن فرد؟ پاسخ او را(اویی که حتی نام و نشانش
را درست نمی دانی) خیلی قاطع و محکم به مغزت بدهی و چشمانت را بر روی
زندگی خودت و شاد بودن در کنار دوستان و خانواده ات ببندی.
باید آنقدر مهربان باشی که بتوانی همه ی رنجها را به جان بخری تا لبخندی را بر
لبی بنشانی حتی اگر به قیمت جان خودت تمام شود،آری آتشنشان بودن و آتشنشان شدن
کارهرکسی نیست، فرشته میخواهد برای ماندن در چنین کاری،فقط و فقط باید فرشته خو
بود،دلیر بود،جوانمرد بود...
هرچقدرهم که تلاش کنم باز هم قلمم یاریم نخواهد کرد تا توصیفشان کنم...
شاید بتوان گفت آنها همان فرشتگان زمینی هستند که خداوند وعده حضورشان را داده بود...

حادثه ی چند روز اخیر مجتمع تجاری پلاسکوی تهران، شوکی بود تا یاد فرشته های
گمنام کشورمون رو تازه کنیم،و چقدر تاسف بار که باید در چنین شرایطی بیادشون بیفتیم
و در شرایط عادی در ذهنمون نباشن.جمعی از آتشنشانان عزیز مملکتمون به شهادت
رسیدند و خانواده هاشون در داغ از دست دادنشون به عزانشستند،به خانواده هاشون و
خانواده بزرگ آتشنشانها و ملت عزیزمون این واقعه ی غم انگیز رو تسلیت میگم،و
امیدوارم خداوند به خانواده های داغدار این عزیزان صبر عنایت کنه.

Image result for ‫فروریختن ساختمان پلاسکو در تهران‬‎



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : Nasrin
سرت را بالا بگیر
تمام زیباییت را به دنیا نشان بده
تو دخترکی!
می دانی! این کم مقامی نیست...
اینکه بتوانی بی منت عاشق باشی
اینکه آغوشت
امن ترین منزلگاه خستگی های
یک مرد می تواند باشد!
اینکه چشمانت هر چقدر هم که بخواهی
نشان بدهی
سنگی
باز فاش می کند مهربانیت را...
تو دخترکی! عاشق که می شوی
از خنده هایت
از نگاهت پیدا می شود...
و این معجزه است....
که برای داشتنش
مرد می خواهد...
مجنون می خواهد!

نویسنده:عادل دانتیسم
Image result for ‫ماه و دختر‬‎




نوع مطلب :
برچسب ها : عادل دانتیسم،
لینک های مرتبط :
شنبه 4 دی 1395 :: نویسنده : Nasrin
نمی دونم از کجا و کی شروع شد
اما زندگی ثابت کرده همیشه انتظار پیشامدهای
خوب رو نباید ازش داشت، و باید قوی بود و یاد
گرفت قوی موند،شوخی که نیست زندگی....

داره بارون میباره و دارم آهنگ مجنون حامد همایون
گوش میدم:
یه قلب شکسته یه روح پریشون
یه عاشق یه تنها یه بی کس یه مجنون
از اون مرد مغرور یه دیونه مونده
یه ویرونه بی تو از این خونه مونده
تو دنیام و بردی سپردی به ماتم
ولی تو خیالم هنوزم باهاتم
هنوزم همونم یکم مبتلاتر
هنوزم همونی یکم بی وفاتر
هنوزم همونم یکم مبتلاتر
یکم بی تفاوت یه عالم غریبه


 چقدر امروز زمستونی شده،انگار دل خدا
هم گرفته؟!مثل دل من؟!

Image result for ‫باران‬‎




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
عجب زود می گذرد!!!
انگار همین دیروز بود که پاییز از راه رسید
آروم آروم اومد به دلمون نشست
بعضی ثانیه ها ازش دلخور شدیم که چرا غروبات
انقدر غمگین،انقدر دلگیر....
حالا داره میره،چمدوناش رو بسته مهر و ابان بیرون
خونه اش منتظرن فقط کمی آذر بی تابی میکنه
نمی خواد بره،ولی خب همه میدونیم رفتنی باید بره
فردا صبح این خونه صاحبخونه ای جدید داره....
امیدوارم یلدای امسالتون پر از لحظات ناب و عاشقانه باشه
و امیدوارم امشب برای من سریعتر تموم شه و این غمهایی
که الان دچارشونم یه روزی جاشون رو به شادی بدن.
این شعری پایین هم برای وداع اخر با پاییز خواهد بود:

برایت شعر می خوانم در این ثانیه های پایانی
خداحافظ نگو شایدکه تو بازآیی
برایت یادگاری های ناب آوردم با کمی لبخند
انار سرخ، برفی زیبا و قلبی پاک، گرم و شیدایی
دم رفتن کمی آرام و آهسته تر قدم بردار
برایت می خوانم لا هول ولا قوت الا بالله...های تکراری
عزیزم وقتت تنگ است می دانم نمی مانی
کمی آهسته رو در واپسین ثانیه های پایانی
برای پشت پای تو تدارک چیده ام بنگر
کاسه ای لبریز از اشک چشمانم با دعاهای پایانی
نویسنده:خودم(نسرین بانو)

Image result for ‫یلدا‬‎



نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
بچه که بودم، دوستامو خیلی دوست داشتم.
مخصوصا هم کلاسی های مدرسه رو، اول سال اغلب بچه های
جدید هم کلاسی میشدن و دوستای سال قبلی دیگه رفته بودن.
انگار هر سال علاوه بر جدید بودن درسهای مدرسه،پروسه انتخاب
دوست هم یک درس جدید برای زندگی بود. یادم میادپایان هر سال
تحصیلی یه دفتر بود به اسم دفتر یادگاری، همه هم کلاسی ها داشتیم.
پر کردن این دفتر توی اخرین روزهای پایانی مدرسه شبیه یه وظیفه
خطیر بود. اونوقتها فکر می کردم اگر یکی از همکلاسی ها داخل اون
چیزی ننویسه ممکنه سال بعد ویا سالیان بعد،دیگه اون شخص رو فراموش
کنم و من چنین چیزی رو هرگز دوست نداشتم،همکلاسی من بودن،باهم
خاطراتی داشتیم و خاطرات برای من باارزش بوده و هست.
بزرگتر که شدیم دیگه دفترچه خاطرات نداشتیم،بجای اون برای همدیگه
یه یادگاری تهیه می کردیم،گاهی دکمه ی یه لباس،گاهی عروسک،
گاهی یه مداد که نصفه بود و گاهی یه گردنبند خوشگل.
حالا بعد چندین سال من موندم و کلی دفترچه خاطرات قدیمی و یک
جعبه پر از هدیه های یادگاری از طرف دوستانم که لمسشون و نگاه کردن
به اونها شخص مقابل رو به یادم میاره و قطرات اشکی که نتیجه ی
دلتنگی برای خاطرات قدیمی. البته دوستایی هم بودن که خیلی مهم
بودن و همیشه میگفتن ما تا اخر دوران مدرسه باهم دوست میمونیم
اما طی یه تعطیلات و مداوم با خانواده بودن ماها رو فراموش می کردن
و سال بعد وقتی می گفتم هی فلانی یادته پارسال توی حیاط چقدر خندیدیم
و اونا میگفتن نه!!! و اون لحظه حس می کردم این شخص جدید که مقابل
 من ایستاده کیه؟!پس دوستم عزیز من کجا رفته؟!و دلم میخواست دوستمو از
درون وجود اون شخص بیرون بکشم و بگم دلم برای تو قدیمی تنگ شده!!
 ولی درمقابل این افراد، بعضی هاهم بودن نه توی اون دفترها چیزی نوشتند و
نه یادگاری دادن،و نه ادعایی داشتند،اونها دوستهای موندنی بودن،کسایی که
حتی با وجود ناراحتیهای زیادی که ممکنه بود بینمون پیش بیاد بازهم قصد
رفتن نداشتن،با اینکه گاهی پیش میومد چندسالی هم کلاسی نباشیم و فقط هم
مدرسه ای باشیم،ولی بازهم کنارم بودن و تمام مدت سرکلاسهای درس سعی
می کردم وقایع رو توی ذهنم نگه دارم تا زنگ تفریح براشون تعریف کنم،
و دوستی ما حتی با اینکه رشته های دانشگاهی متفاوتی قبول شدیم ادامه
پیدا کرد و با وجود یافتن دوستاهای خوب بعدی ولی دلم به دوستی که منو
فراموش نمی کرد و همیشه بیادم بود گرم بود.
زندگی به سادگی درسهای خودشو به ما یاد میده،از همون مهرماه کلاسها
رو شروع می کنه،توی این 27-28سالی که شاگرد این کلاس بودم،فهمیدم
درسهای دانشگاه و مدرسه رو حتی باوجود شاگرد اول بودن و کسب بهترین
نمره ها میشه فراموش کرد،اما خاطرات و درسهای زندگی بسادگی قابل
فراموشی نیستند.فهمیدم با وجود حافظه ضعیف خاطرات و حرفهای اطرافیان
توی ذهن ادمها میمونه،ولی بستگی به میزان و درجه مهم بودن اون شخص
توی زندگیهامون داره،اگر بهترین ادم دنیا هم باشه ولی برای ما مهم نباشه
همه خاطراتشو فراموش می کنیم اما اگر بدترین ادم دنیا هم که باشه ولی
به اندازه ی یک ارزن برای ما مهم باشه همه خاطرات و حرفاش توی ذهنمون
میمونه.به همین دلیل باید دقت کنیم توی خاطراتی که داریم همین الان و در لحظه
برای خودمون و اطرافیانمون میسازیم که نکنه با رفتاری قلبی رو بشکنیم.
فقط اگر خاطره ای مشترک داریم بیاید یاد بگیریم اگر دوستمون گفت یادته انقدر
زمخت بهش نگیم فراموش کردیم،فراموش کردن خاطرات هنرمن وشما نیست!!
نشون دهنده ی مهم بودن ما و بی اهمیت بودن طرف مقابل هم نیست!!شاید نشون
دهنده ی غروربیجای ما باشه!!دیدن محبت یک شخص و تلاش برای فراموش کردن
محبتهای اون؟!بهتره خودتون قضاوت کنید.
اما دوستهایی که موندن و ماندگار شدن،اونا بهترین درسهای کلاس زندگی بودن،
اونا نشون دادن میشه یه ادم رو باوجود تمام خوبی هاش و با وجود تمام نقص هاش
دوست داشت و زندگی اینطوری هنر دوست داشتن رو به ما یاد داد،کمی هنرمند باشیم!
نویسنده:خودم(نسرین بانو)

Image result for ‫هنر زندگی‬‎



نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
نمی دونم متن "هیچگاه ما رو اینگونه تربیت نکردند" رو خوندید؟!
یا متنهایی مشابه این متن که توی وبلاگ نوشتم؟!
راستش بنظرم این متنها واقعا درست میگن،ما رو اینطوری
بزرگ نکردند،بارها و بارها به ما گفتند که بلند نخندیم، که
جیغ نزنیم، که سکوت برازنده است حتی اگر حقمون رو خوردن
گفتن هیس حرف دلتون رو نگید،گفتن تا نفهمیدی کسی برات تب
نکرده براش نمیر،گفتن با هیچکس درد دل نکن چون ممکنه بد
برداشت کنن،گفتن طوری رفتار نکن که مردم بگن فلانی اینطوری،
گفتن مراقب حرف مردم باش،و هزارتا حرف دیگه،البته خیلی از
حرفها درسته ولی یادشون رفت بگن گاهی باید حرف بزنی،
حرف دلت رو بگی،یادشون رفت بگن گاهی تصمیم به نگفتن
عاقلانه نیست!!یادشون رفت بگن زیادی حسابگر بودن درست
نیست، نگفتن گاهی حسرت به دل خیلی چیزها می مونی،نگفتن
بذار مردم هرطور که میخوان فکر کنن تو مراقب دل و عواطف
خودت باش چون یه بار فقط جوونی و میتونی زندگیت رو اونطور
که دلت می خواد بسازی،و نتیجه اش شده اینکه هممون بی نهایت
حرف داریم که ناگفته مونده،خیلی از متاهلهامون توی زندگی هاشون
موندن و مجردها بدنبال ایده آلهاشون،و همه سرگردان...!!
البته ادمهایی که به موقع حرف بزنن وجود دارند اما تعدادشون کم و
اندک و اگر ببینیم ممکنه فک کنیم واایی فلانی چقدر پررو یا وااای
عجب ادمیه!!!گاهی هم به فکر تغییردادن خودمون هستیم که اگرتغییرهم
کنیم، بازم توی ناخوداگاهمون خیلی چیزها تغییر نکرده باقی میمونه و
ما می مونیم و هزارتا سوال که جوابشو نمی دونیم وحتی راه هایی که
نمی دونیم انتهاشون به کجا ختم میشه!!!
انگار ماها فقط بلدیم متنهای قشنگ بخونیم و تاییدشون کنیم وحرفهای
قشنگ بزنیم و لذت ببریم اما در نهایت طی چند ثانیه کاملا متفاوت با اونها
رفتار کنیم!!!
ماها دقیقا کجای زندگی قرار گرفتیم؟!
ایا روزی ممکنه از تصمیمات عاقلانه ی امروزمون نتیجه بگیریم بزرگترین
 اشتباهات رو انجام دادیم؟!کاش اینده مشخص بود، تا بتونیم جلوی اتفاقات
بد رو همین الان بگیرم،کاش!!!




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
روزی دخترم راجوری تربیت خواهم کرد که
هیچگاه مارا اینگونه تربیت نکردند:
دخترکم سه سالش بود، یا چهار سال.
تازه عقل‌رس شده بود؛
آن‌قدری که بفهمد گلو درد و بیمارستان، آخرش به
آمپول ختم می‌شود قطعا؛ که شد.
گفتم:
«عزیزکم! آمپول درد داره،گریه هم داره،باید هم بهت بزنن.
اگه دلت خواست یه کم گریه کن.»
این‌ها را در حالی می‌گفتم و اشک تازه‌ راه‌افتاده‌ی چشمش
را پاک می‌کردم که پسرکی هفت، هشت ساله داشت توی
اتاق تزریقات نعره می‌کشید و بالاتر از صدای او، صدای پدر و
مادرش به گوش می‌رسید که به اصرار می‌گفتند:"آمپول که درد
ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمی‌کنند."
رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریه‌اش را کرد و به در بیمارستان
نرسیده، گریه‌اش تمام شد.
رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت
پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی‌های انتظار.
نزدیک به هفده سال است که زور می‌زنم دخترم هیچی را یاد
نگیرد، همین یک چیز را یاد بگیرد:
"که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش،
چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند.(عجب دروغ بزرگی!)
که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند.
که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد.
نشود تندیس صبر  و شکیبایی که خون خونش را بخورد،
ولی به همه لبخند احمقانه‌ تحویل بدهد
یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند،حالی طرف کند که نباید بماند؛
و وقتی نمی‌خواهد کسی برود،‌ داد بزند"آهای! نمی‌خواهم بروی"

دارم زور می‌زنم دخترم را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند.
جوری که یادش نرود آدم است و آدم، همانی است که
هم گریه می‌کند،
هم داد می‌زند،
هم خشمگین می‌شود،
و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت،
به همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند!....     
نویسنده:عادل دانتیسم





نوع مطلب : عاشقانه ها، 
برچسب ها : عادل دانتیسم،
لینک های مرتبط :
با وجود اینکه به خودم قول داده بودم حداکثر دوبار
در هفته مطلب جدید داخل وبلاگ قرار بدم اما نتونستم
جلوی خودمو بگیرم برای گفتن این یه مورد:)
راستش یه عادت قدیمی چندین ساله است(شاید بالای10 سال)
که موقع درسخوندن یه موسیقی بیکلام که خیلی اروم باشه گوش
میدم چندسال فقط گروه یانی بود،بعدش تک نوازی های پیانو،ولی
خب گاهی از موسیقی تکراری خسته میشم و دلم موسیقی جدید
میخواد که البته اصلا تند نباید باشه و ریتمش زیاد تغییر نکنه که نتونم
تمرکز کنم،یکم پیدا کردن چنین موسیقی گاهی سخته،اما امروز یه
موسیقی بی کلام پیدا کردم به اسم:
Moon Rising
که از وبسایت رادیو باران با دانلود کردم:)
پیشنهاد می کنم اگر شما هم مثل من موسیقی بی کلام دوست دارید
حداقل یه بار به این اهنگ گوش بدید.
راستی اگر موسیقی بیکلام و زیبایی می شناسید که گوس دادنش
رو حتما توصیه می کنید،خوشحال میشم توی نظرات به من هم
معرفی کنید.

Image result for ‫دانلود موسیقی بی کلام برای درس خواندن‬‎




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
گاهی تمام تلاشم اینکه یجوری هفته رو سپری کنم اما با وجود اون
همه تلاش برای رسیدن به اخرهفته، نمی دونم چرا این جمعه ها
انقدر دلگیر میان و میرن...

خلاصه اینکه امروز هرچی به غروب نزدیک و نزدیک تر میشد
انگار بی حوصله و بی حوصله تر میشدم،
با وجودتمام کارهایی که
جهت شاد سازی خودم و اهالی خونه انجام دادم که گرچه باعث شاد
شدنشون شد ولی خودم همچنان بی حوصله بودم،حس بدی انگار...
 ولی غروب جمعه ی امروز درست شبیه فردی بود که انگار سالهاست
نه کسی منتظرش و نه منتظر کسی،و غریب و تنها توی یه جاده بلند و
طولانی داره میره.
هنوزم نمی دونم چرا غروب های جمعه اینقدر دلگیر و غمگین هستن
وچرا گاهی از لحظه ی ورود تا لحظه ی پایان اشک ادمو در میارن؟!!!




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
مقدمه:متنی که در ادامه میخونید در واقع موضوع مورد بحث
این روزهای جامعه است،این روزها هرصفحه اجتماعی رو که
باز میکنم یابه درد دل هرکسی که گوش میدم،همه از بی وفایی ها
از نامردمی ها حرف میزنن،این روزها حتی امار بالای طلاق هم
بیداد میکنه،پس لازمه بدونید که برای نوشتن چنین متنی من فقط
سعی کردم درکمو نسبت به اطرافم بالا ببرم و اصلا براساس تجربیات
عاطفی و احساسی خودم نیستن لذا اگرکاستی داشت ببخشید:)

شاید خیلی هاتون مدتهاست رانندگی می کنید یا مثل من چند ماهی
که یاد گرفتید و یا تابحال بنا به دلایلی هنوز فرصت نکردید یادبگیرید.
فک کنم داستان رانندگی خیلی شبیه داستان زندگی هامون باشه.
روز اول که قصد یادگیری داشتم با ذوق و شوق زیادی پشت فرمون
ماشین اموزشگاه نشستم،هیچی بلد نبودم،مربی جدی هم داشتم و ایشون
بعد ده دقیقه صحبت در مورد ماشین گفت:"استارت بزن و حرکت کن"،
من واقعانگران بودم اگه خراب کنم چی؟اگه تصادف کنم؟اگه به عابر بزنم؟
حرکت کردم،جلسات اول خیلی وقتها که سرعتم بالا میرفت وکنترل ماشین
سخت میشد مربی ترمزمی گرفت یاگاهی ناگهانی جهت فرمون رویکم عوض
میکرد که به ماشین کناری برخوردنکنم،بعد چندجلسه ای کم کم تسلطم بیشتر
شد و ترسم کمتر ومربی کنارم دیگه کمترتوی رانندگی من دخالت می کرد اما
هواسش به من بود،دلگرم بودم به بودنش،جلسات اخردیگه مربی با ارامش کنارم
می نشست انگار اعتماد کرده بود که همه چی رو یادگرفتم وبعد گفت وقتشه که
با ماشین خودت رانندگی کنی،البته من هم به رانندگی خودم اعتماد داشتم.
حالا چرا میگم رانندگی کردن شبیه زندگی؟!
چون روز اول که قرار میشه ازبهشت به زمین بیایم خیلی هیجان داریم و
خدا کنارمون ما رو نصیحت می کنه و میگه تا زمانیکه لازم بدونم کنارت
هستم و پابه پای تو میام و ما وارد دنیا میشیم،تا زمانیکه کودکیم و نیاز به
مراقبت داریم خودش کنارمون هست نشونه بودنش هم مادری که کنترل
همه کارهای بچشو به عهده داره،غذا میده،پوشک میکنه،میخندونش و... .
بزرگتر که میشیم راه و رسم زندگی کردن رو سعی می کنیم یاد بگیریم
اینجا خدا کنارمون وقتهایی که اشتباه می کنیم مثل همون ترمز گرفتن
جلومون رو میگیره یه وقتهایی مثل تغییر دادن جهت فرمون مسیرمون رو
عوض میکنه و خیلی کنترلهای دیگه که یا خودش اعمال میکنه یا از
طریق اطرافیانمون اعمال میشه.
بزرگتر که میشیم دیگه تقریبا کنترل کامل زندگیمون دست خودمونه و خدا
فقط با ارامش کنارمون میاد چون ما دیگه یاد گرفتیم.البته گاهی که بدجور
تندمیریم یا بدجور کند میریم کمکمون میکنه اما انقدر نامحسوس که متوجه
نمیشیم.
زندگی مثل همین ماشین که پشتش میشینی  و راننده ی اصلیش توهستی وخدا
هم شبیه همون مربی مهربون و دلسوزی که نگران سلامت تو توی مسیرت.
جالبه این ماشین میتونه مسافرهایی داشته باشه بعضی ها دائمی هستند مثل
اعضای خونواده که از روز اول همراهت هستند،بعضی ها از وسط راه سوار
میشن ولی تا اخر مسیر با تو میمونن مثل دوستای صمیمی، بعضی ها سوار
میشن و مدت کوتاهی هم مسیرت هستن مثل دوستای معمولی و بعضی ها هم
که این روزها متاسفانه تعدادشون زیاد شده مثل مسافرایی میمونن که اول سوار
میشن،رانندگیت رو نگاه میکنن،امکانات ماشینت رو در نظر میگیرن، حتی به
قیمت ماشین هم توجه میکنن،به کهنه یا نو بودنش،کلی وقتت رومیگیرن،به ظاهر
خوب هستن و تو فک میکنی اینا انقدر خوبن که مثل مسافرهای دیگه موندی
هستن و گاهی صندلی کنارت رو که فقط و فقط مخصوص خدا بود بهشون
میدی و تمام اهنگهایی که دوست داری،تمام مسیرهایی که دوست داری خلاصه
تمام علایقت رو بهشون نشون میدی.
اما اونا تا یه ماشین بهتر با امکانات بهتر میبینن مجبورت میکنن که پیادشون کنی
وکلی بهونه میارن که باید برن ومیرن!! و البته تو ممکنه خیلی تلاش کنی که
جلوشون رو بگیری ولی خب ای کاش خودت زودتر اونا رو پیاده میکردی.
حالا تو میمونی با کلی علامت سوال و کلی احساسات پا در هوا و چون جایگاه
خیلی بالایی به اینجور ادمهایی دادی و بزرگشون کردی در حد خدا!! الان نمیدونی
چطور صندلی کنارت رو پر کنی!!(خدا رو شکر من هنوز اینجور ادمها رو توی
زندگیم نداشتم و دعامی کنم هیچ وقت هم وارد زندگیم نشن اما خیلی ها رو دیدم که
پر شده زندگیشون از این آدمها و بشدت ضربه خوردن)
حالا تویی که اینطور شکست خوردی دو راه داری یا بلافاصله مسافر بعدی رو
سوارکنی و همه اون اختیارات رو به اون بدی والبته شانس بیاری اون هم پیاده نشه
(که متاسفانه بارها و بارها دیدم خیلی ها چنین کاری کردن و ضربه پشت ضربه،و
اشک پشت اشک و در نهایت خودشونم متاسفانه تبدیل شدن به هموون ادما،ادمهایی
که به بهای پر کردن خلا عاطفی و احساسیشون کل دنیای یک نفر رو داغون میکنن
و نمی دونن از زندگی چی میخوان بهشون هم که خرده بگیری میگن همه بدن،من
هم مثل بقیه و...)
یا اینکه به خودت فرصت بدی، بری و ازهمون نقطه ای که خدا رو رها کردی
برگردونیش به زندگیت،چون اون هیچ وقت به تو نه نمیگه.جالبه بدونی اون حتی از
ماشینت پیاده هم نشده فقط یه جای خالی دورتر از تو نشسته،با احترام زیاد ازش
التماس کن که کنارت برگرده و دیگه جاشو به هیچ کس نده چون ادم ها خیلی هم که
خوب باشن خیلی هم که پاک باشن،خدایی کردن بلد نیستن،از این به بعد اگر قرار شد
کسی رو سوار کنی از همون اول با خدا مشورت کن،باور کن عاشقانه ترین انتخاب
رو سر راهت قرارمیده و دلتو نمیشکنه و فقط کافیه تو هم درست و انسانی رفتارکنی.
یادت نره که هرچقدر چاله های خیابونی سرراه تو و مسافرت،زیاد هم باشن با توکل به
خدا می تونید برطرفش کنید،خداوند تنها کسی که می تونی کامل به اون اعتماد کنی،
تنها کسی که ارزش کامل تو رو میدونه،تنها کسی که تا اولین قطره اشکتو ببینه خودش
میاد و اشکاتوپاک میکنه اما گاهی ما انقدر غمگین و درمونده میشیم که توی همون لحظه
نه تنها محبتشونمی بینیم بلکه شاکی میشیم از اینکه چرا جواب دعاهامون رو نمیده و
اشکامون رو نمی بینه اما بعدها وقتی به گذشته نگاه که می کنیم ردپای مهربونش رو
توی تمام سختی ها می بینیم:)

پ.ن:از خاصیتهای غروب تنها بودن توی خونه برای من اینکه خیلی به زندگی فکر
میکنمو این نوشته حاصل همین تنهایی خوشمزه ی غروب شنبه بود،
لازم تاکید کنم این متن فقط شبیه سازی کردم با جامعه امروز و دردهای امروزیش
البته خیلی قوی هم نبود،و دیگه اینکه دعا می کنم انتخابهامون دقیقا همون چیزی باشه
که خداوند بعنوان بهترین انتخاب برای ما مد نظر گرفته :)
و ان شاالله که خوشبخت بشیم هممون:)

نویسنده:خودم(نسرین بانو)
Image result for ‫خدا هست‬‎



نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
بعضی وقتها که از خواب بیدار میشم حس خستگی دارم.
امروز هم از همون روزها بود خسته بودم و کلافه، با بی حوصلگی
تلاش کردم کارها روانجام بدم باید سریعتر برنامه هامو اماده می کردم
امتحان زبان دارم.
کمی به کاکتوس ها اب دادم،سعی کردم با پاز کردن پنجره و تنفس
هوای پاک صبحگاهی کمی حالمو خوب کنم اما نشد،کتابو با
بی حوصلگی برداشتم و شروع کردم به حفظ لغات اما انگار قصد
حفظ شدن نداشتند.
نمی دونم جریان چیه وقتی بی حوصله ای انگار همه چی طولانی میشه
حتی ساعت هم دیگه انگار حوصله نداره جلو بره، اسمون هم انگار
حوصله نداره تغییر وضعیت بده یا حداقل بباره،حتی تلویزیون هم حوصله
نداره برنامه پخش کنه،وقتی بی حوصله ای انگار همه چی حالشون بد میشه
کلی برای رفع بی حوصلگی تلاش کردم اما حتی انگاراین تلاش هم
 قصد نداشت به جایی برسه.
تا اینکه غروب شد،هوای ابری دلگیر شد،همه چی دلگیرتر،حتی لامپهای
خونه هم حوصله نداشتن همه جا رو روشن کنن،باید یه کاری می کردم!!!
(خب بی حوصلگی افرادی مثل من یکم سخت رفع میشه،ماها کسی رو نداریم
بریم بگیم هی فلانی من دارم از بی حوصلگی خفه میشم،اون هم تمام تلاشش
 رو بکنه که حالت عوض شه)
سالهاست(از کودکی تا به الان) همیشه توی بی حوصلگی هام فقط خودم بودم و
خودم و گاهی سخت میشه از پس بی حوصلگی بربیام.
اما شب انگار به کمکم اومد،انگار یکی توی اسمون لبخند زد و گفت باشه
این دفعه به کام تو باشه،هرچی تو بگی،خلاصه یهویی آبجی خانم اینا اومدن،
خونه شاد شد،کودک درونم همبازی خواهرزاده جان شد و دوتایی شروع
کردن به قایم موشک بازی، به جیغ زدن و از این سمت به اون سمت دوئیدن،
و بارون شروع شد یه بارش بی نظیر و دوست داشتنی.
واای که شنیدن صدای بارون وقتی که به شیشه ی پنجره میخوره چقدر دلچسب
و گوش نواز،عطر خاک خیس خورده بی حد و اندازه خوش بو،راستشو بخواید
این دفعه فورا روسری شالی و پالتو رو برداشتم و رفتم بیرون،زیربارون وااااای
عجب حسی بود،انگار خداوند به چهره ی خیس من می خندید و ابرها برای لذت
بیشترم بارون رو تندتر کردند.
نمی دونم تا حالا موقع بارون به اسمون نگاه کردید یا نه؟! اما واقعا دیدن قطرات
بارون وقتی به سمت زمین فرود میان و روی پوست صورت میخورن بی نهایت
لذت بخشه،بعد کلی بالا و پایین پریدن و کلی خیس شدن به اصرار مامان اومدم
خونه.
میخوام اینو بگم،گاهی بدجور بی حوصله میشی،نمی تونی با خودت کنار بیای
نمی دونی باید چیکار کنی،و گاهی حتی دوستهای صمیمی چندساله هم دور
به نظر میرسن،و کسی بجز خودت نزدیکت نیست،کافی اراده کنی و گوشی رو
برداری و احوال خواهر یا برادرت رو بپرسی،کمی قربون صدقه ی دستهای
مادرت بری،یه اهنگ بذاری و سعی کنی با اون همخونی کنی هرچند خواننده
متن رو اشتباه بخونه،سعی کنی بیرون بری،گاهی فقط باید تلاش کنی و تلاش کنی
وتلاش کنی چون کسی به جز خودت نمی تونه اونطور که دوست داری کمکت کنه
پس به خودت و تمام احساسات لطیفت احترام بذار و برای خودت و بخاطر خودت
تلاش کن.
الهی که تنور دلاتون گرم
لبخند روی لبهای مهربونتون همیشه ماندگار باشه
الهی که خونه ی دلتون همیشه چراغش روشن باشه




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 آذر 1395 :: نویسنده : Nasrin
هوا که بارونی میشه با تمام وجود دلم میخواد
بیرون برم و ساعتها زیر بارون پیاده روی کنم و
یا حداقل مدتی زیر بارون جاده های خیس خورده
رو با ماشین طی کنم و برم و برم و....
تنها مشکلم اینکه حتی با وجود پالتو و کلی لباس گرم
گاهی شدیدا سردم میشه و پیاده روی سخت...
کودک درونم این روزها انگار حوصله اش تند تند سر میره
قبلا بهتر بود،با چندتا نقاشی و طرح های جالب سرگرم میشد
و یا با خوشنویسی و تلاش برای نوشتن و نوشتن و....
گاهی دلم براش میسوزه اما خب این روزها فک کنم آدم های
زیادی شبیه من هستند که کودک درونشون تنهاست و البته
آدم های زیادی هم هستن که بتازگی تنها شدن(اینا خیلی گناه دارن)
خوبی کودک درونم اینکه از اولین روز خلقتش همیشه تنها بوده و
انگار مستقل بار اومده و من بعنوان بالغ یاد گرفتم مراقبش باشم.
کودک درونم رو خیلی دوست دارم،بازیگوش،خوش زبون،مهربون،
شاد و گاهی ساکت و گاهی شلوغ و البته خیلی خجالتی.
گاهی که دلش می گیره پالتوی سرخ رنگ کوچولوشو تنش می کنم
موهای لخت و خرمایشو شونه می کنم و دوگوشی می بندم،
کلاه سفید منگوله دارشو سرش می کنم اخه طفلی خیلی به
سرما حساس و دستکش سفیدشو هم دستش،در حالیکه خودم
پالتوی مشکی می پوشم و سریع آماده میشم دستشو میگیرم
و دوتایی باهم بیرون میریم،توی راهمون برام کلی با زبون شیرین
و دلبرانه ی کودکانه اش صحبت می کنه از گنجشکی توی اب خیابون
داره اب تنی می کنه تا رهگذری که دست پسربچه ی تپل و خوشگلشو
گرفته و از کنارمون رد میشه و من در حالیکه هیچکی قادر به دیدن
کودک درونم نیست لبخند میزنم و میرم تا به مغازه های اسباب بازی
فروشی برسم واونجا دستشو رها می کنم تا با دویدن به این سمت و
اون سمت مغازه و ذوق کردن برای عروسکها و اسباب بازی های
مختلف من رو به دنیای رویایی کودکی ببره و لحظاتمو شاد کنه و خودم هم
برای چند دقیقه ای بتونم از وظیفه ی اجباری بزرگسال بودنم استعفا بدم.
پیشنهاد میکنم گاهی فقط و فقط با کودک درونتون بیرون برید و به اون
اجازه بدید زندگی رو به کامتون شیرین کنه،انقدر تلخی های این روزها
زیاد هست که گاهی باید از وظیفه بالغ بودن استعفا داد و همه چی رو
رها کرد و به عالم کودکانه ی خودمون پناه ببریم.
نویسنده:خودم(نسرین بانو)




نوع مطلب : حرفهای خودمونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :